به گزارش ویدئوخبر، برای پاسخ به این پرسشها با محمد بهشتی شیرازی، از چهرههای نامدار فرهنگ و میراث فرهنگی و رئیس اسبق سازمان میراث فرهنگی ایران، به گفتوگو نشستیم که در ادامه مشروح آن را میخوانید:
با ردپای به جامانده از جنگ چه باید کرد؟ بخشی از آنها باید بهعنوان یادمانهایی از جنگ حفظ شوند یا باید بهسرعت بازسازی شوند تا زندگی عادی به شهر بازگردد؟
«یادمان» یعنی چه؟ یادمان یعنی چیزی که ما را به یاد یک امر یا یک رویداد بیندازد. این به آن معنا نیست که ما حتماً باید بنایی را که مثلاً در اثر بمباران تخریب شده است، عیناً و بدون تغییر حفظ کنیم؛ چرا که جریان زندگی باید همچنان در آن، جاری باشد.
برای مثال، در جلسهای در وزارت راه و شهرسازی عرض کردم، این هم یک واقعیت است که اتفاق افتاده، مثلاً در مورد مرمت یک بنا مانند ساختمان شیشهای صدا و سیما که مورد حمله قرار گرفته؛ معنا این نیست که ما باید آن را صرفاً بازسازی کنیم، بلکه باید با «رویکرد مرمت» به سراغ آن برویم، نه «رویکرد بازسازی».
یعنی نشان دهیم که اینجا مورد حمله قرار گرفته است، اما در عین حال، جریان زندگی در آن ادامه داشته باشد و متوقف نشود. در برخی برنامهها و بناهای شاخص، بهویژه آنهایی که در مقیاسهایی فراتر از یک خانواده یا یک محله عمل میکنند، مثلاً در مقیاس شهری یا ملی، اگر با چنین رویکردی (یعنی رویکرد مرمت) با آنها مواجه شویم، میتوانیم این لایه را نیز بهعنوان یک لایه تاریخی حفظ کنیم.
با این حال، برای مواجهه تاریخی این هم بهتنهایی کافی نیست؛ یعنی ما باید این واقعه را بهعنوان یک رویداد تاریخی و به مثابه یک یادمان حفظ کنیم. در بسیاری از موارد، حتی ممکن است لازم باشد موزهای ایجاد شود، موزهای که ورود و خروج از آن، ما را به یاد آن رویداد خاص بیندازد.
در این نوع یادمانها، یک نکته بسیار مهم مطرح میشود؛ اینکه این رویداد چه دستاوردی برای ما داشته است؟ یعنی از منظر تاریخی، چه گامی در جامعه برداشته شده است؟
استنباط شخصی من این است که تا اینجا، این جنگ یک برنده شاخص و یک بازنده شاخص داشته است. برنده شاخص این جنگ، تا این مقطع، آن بخشی از جامعه ایران است که به «قشر خاکستری» معروف شده است. به نظر من، اینها پیروز قاطع این مرحله از جنگ هستند.
و اما بازنده این مرحله چه کسانی هستند؟ به نظر من، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس در این مقطع از جنگ بازنده محسوب میشوند. البته باید توجه داشت که همچنان در حال درگیری هستیم و هنوز مشخص نیست در نهایت چه کسی چقدر پیروز یا بازنده خواهد بود. اما تا اینجا، این جمعبندی قابل طرح است.
ممکن است صد سال دیگر بگوییم که صد سال پیش، چنین اتفاقی رخ داد و چنین نتایجی به بار آورد، مثلاً اینکه جامعه ایران به ظرفیتهای درونی خود پی برد، ظرفیتهایی که پیش از آن، از آنها بیخبر بود. از جمله همین گروهی که بهطور عاریتی «قشر خاکستری» نامیده میشوند. البته به نظر من، این اصطلاح هنوز بارِ توهینآمیز دارد. این بخش از جامعه، مورد سوءتفاهمهای فراوانی بوده است. برای مثال، اگر بپرسیم چه کسانی در جامعه ایران بیشترین تنفر را از اسرائیل دارند، معمولاً به اقشار حزباللهی اشاره میشود. در حالی که این قشر خاکستری، اگر تنفرشان بیشتر نباشد، کمتر از آنها نیست.
بسیاری تصور میکنند که فقط اقشار حزباللهی نسبت به آمریکا بیاعتمادند، در حالی که قشر خاکستری حتی بیاعتمادتر است. بنابراین، روشن میشود که ما شناخت درستی از این گروه نداشتیم. حالا یک واقعه رخ داده است و ما شروع به شناختن میکنیم. انگار پیش از این در تاریکی، تصوری از اینها داشتیم، اما ناگهان یک رعد و برق زده و فضا روشن شده است، حالا میبینیم که اینها متفاوتاند، کیفیت دیگری دارند، ویژگیهای دیگری دارند. میبینیم که اینها هماکنون در صحنه حضور دارند. شبها در خیابانها در کنار دیگران هستند. اینها همان گروهیاند که بسیاری تصور میکردند در صورت وقوع جنگ، مهاجرت خواهند کرد و از کشور خارج میشوند. اما چه اتفاقی افتاد؟ برعکس شد.
انتظار این بود که این قشر مهاجرت کند؛ چرا که از اقشار دیگر چنین انتظاری نبود، اما نه تنها مهاجرت نکردند، بلکه حتی برخی از کسانی که خارج از کشور بودند، در حال بازگشت به ایران هستند. این نشان میدهد تصورات ما دقیق نبوده است.
حالا سؤال این است که ذهنیت درست چیست؟ آیا یک رعد و برق پنجروزه یا حتی چهلروزه میتواند شناخت کامل به ما بدهد؟ این جنگ مثل یک رعد و برق بود؛ رعد و برقی که زد و چهرهها را آشکار کرد، ماهیتها را روشن کرد. اما همانطور که رعد و برق میآید و تمام میشود، ممکن است دوباره تاریکی برگردد و فضا را فرابگیرد، بهگونهای که دیگر نتوانیم به درستی تشخیص بدهیم و دوباره دچار سوءتفاهم شویم. این شبیه آن است که اتاقی را کاملاً تاریک کنیم، هیچ نوری در آن نباشد. در چنین وضعیتی، ما فقط با حس لامسه میتوانیم فضا را درک کنیم. این حس لامسه چه تصویری از اتاق به ما میدهد؟ مثلاً دست من به یک فنجان میخورد و میفهمم که وجود دارد، اما اگر به تلفن نخورد، متوجه وجود آن نمیشوم. بنابراین، تصویری که در ذهنم شکل میگیرد، تصویری ناقص است.
در این وضعیت، اگر کسی یک کبریت روشن کند و فقط ۱۰ ثانیه نور ایجاد شود و بعد دوباره خاموش شود، آن تصویری که در آن ده ثانیه میبینم، چقدر با تصویر قبلی فرق دارد؟ کدامیک درستتر است؟ به کدام باید اعتماد کنم؟ مسلما آن نوری که ۱۰ ثانیه روشن شد یا حتی چهل روز روشن بود. این یک ثروت بزرگ است.
اگر دوستانی که در جایگاه تصمیمگیری هستند و جامعه را مدیریت میکنند، به این موضوع توجه میکردند و نگاه خود را به این جامعه و تصویری که در این چهل روز آشکار شده برمیگرداندند، آنوقت به جامعه بیاعتماد نمیشدند، مثلاً اینترنت را قطع نمیکردند. جامعه یک کیفیتی از خود نشان داده که میتواند این پیام را منتقل کند؛ «به من فرصت بده تا روایت بسازم»، «من میتوانم روایتهای بسیار دلپذیرتر و عمیقتری از این رویداد خلق کنم؛ روایتهایی سرشار از زندگی، در برابر تباهی». برای مثال، کاری که آقای قمصری انجام داد (تارنوازی در کنار نیروگاه). او «مرگ بر» نگفت، بلکه با «زندگی» به جنگ «مرگ» رفت. حالا سؤال این است؛ چه کسی پیروز شد؟
من جایی گفتم کاری که آقای علی قمصری انجام داد ـ البته علاوه بر ایشان، افراد دیگری هم چنین کارهای بزرگی انجام دادهاند ـ از بسیاری از اقدامات دیگر اثرگذارتر بود. ما ظرفیتهایی مانند «قمصری» داریم، چقدر از این ظرفیتها داریم؟ و چقدر از آنها استفاده کردهایم؟ چقدر میتوانستیم از موسیقی استفاده کنیم؟ چقدر میتوانستیم به این بدنه اجتماعی اعتماد کنیم؟
متأسفانه، در عرصههای رسمی، تصویری ساخته شده است که گویی بدنه اصلی جامعه ما شبیه طرفداران رسانههایی مانند «ایران اینترنشنال» است، در حالی که اصلاً چنین نیست. به نظر من، آن نوع نگاه و رفتار، نشانه نوعی بیشعوری است که شاید در تاریخ ثبت شود که در دورهای چنین افرادی وجود داشتند. در مقابل، بدنه اصلی جامعه ما از سطحی از شعور و آگاهی بهرهمند است که آن هم تاریخی است. ما در صد سال گذشته، کمتر شاهد چنین سطحی از شعور، وقار، متانت و حتی نوعی رفتار شاعرانه در جامعه بودهایم.
ببینید، این جامعه در عمل چه کرد؟ چهل روز درگیر جنگ بود، پیش از آن هم دوازده روز جنگ را پشت سر گذاشته بود. در آن دوازده روز، اگر شما خبرنگار بودید، میتوانستید با افتخار بگویید یک سوپرمارکت پیدا کردهاید که در تمام این مدت باز بوده، یا یک نانوایی که تعطیل نشده است، چون این موضوع عجیب بود. اما در این چهل روز، هیچ نانوایی بسته نشد، هیچ سوپرمارکتی تعطیل نشد، هیچ جریان عادی زندگی متوقف نشد. این در حالی بود که تهران بیشترین آسیب را دید و عملاً در خط مقدم قرار داشت. تعداد بمبهایی که بر سر تهران ریخته شد، تعداد شهدا، میزان تخریب، تقریباً کمتر کسی بود که در اطرافش اثری از این حملات ندیده باشد یا آشنایی نداشته باشد که آسیبی ندیده باشد. با این حال، جامعه تلاش کرد زندگی را جاری نگه دارد. البته این «زندگی عادی»، دیگر عادی نبود، بلکه در غیرعادیترین شرایط، زندگی عادی جریان داشت. این یعنی چه؟ یعنی مردم با «زندگی» به جنگ «تباهی» رفتند.
به نظر من، چنین سطحی از شعور و آگاهی را در صد سال اخیر کمتر دیدهایم. باید به چنین جامعهای اعتماد کرد، باید به داشتن چنین جامعهای بالید، و حتی باید تلاش کرد شبیه این جامعه شد.
ما دچار یک مسئله مهم هستیم؛ وقتی حالمان خوب نیست، فقط «فاعل» را میبینیم؛ یعنی تصور میکنیم ارزش در این است که کسی صرفاً کنشگر باشد و مدام کاری انجام دهد. «انفعال» را دوست نداریم و نمیپسندیم. در حالی که در فرهنگ ما، در بهترین حالت، انسان باید «فعالِ منفعل» باشد. این مفهوم را در مثال باغبان به خوبی میتوان دید. وقتی به یک باغبان میگویید این درخت آفتزده است، چه باید کرد، او شروع میکند به توضیح دادن؛ باید پایش را بیل زد، سمپاشی کرد، هرس کرد، کود داد و… هر کاری در زمان خودش. اینها کنشهای اوست. اما شش ماه بعد که به او مراجعه میکنید و میپرسید چه شد، نمیگوید «من چه کردم»، بلکه میگوید «ببین این درخت چه کرده، چقدر میوه داده، چقدر سایه ایجاد کرده، چقدر خرّم شده است.» در اینجا فاعل واقعی، «درخت» است. باغبان «فعالِ منفعل» بوده است؛ یعنی کار خود را کرده، اما نتیجه را به طبیعت واگذار کرده است.
در مقابل، اگر نجار پنج تا مبل بسازد، میگوید «ببین من چه کردم.» این نوع فاعلیت با آن نوع فاعلیت متفاوت است. در فرهنگ ما، آن کنشی ارزشمند است که از جنس «باغبانی» باشد؛ یعنی فعالِ منفعل. این را در همان قشر موسوم به «خاکستری» دیدیم. اینها جنگ را دوست نداشتند، اما در عین حال، آنجا که توانستند، «زندگی» را در برابر «مرگ» قرار دادند. این همان کنش فعالِ منفعل است.
ببینید جامعه ما در این دوره چقدر مهربانتر شد. چقدر با محبتتر با یکدیگر رفتار کرد. حتی در رانندگی، احترام بیشتری بههم گذاشتند. آن جنگ دوازده روزه مثل ضربهای بود که به یک گردو میزنید، از بیرون ممکن است خشن به نظر برسد، اما تا شکسته نشود، معلوم نمیشود که درون آن چه مغز لطیف و خوشمزهای وجود دارد. این مغز لطیف جامعه ما، در این چهل روز آشکار شد. به نظر من، این اتفاق به آگاهی جامعه ما افزود.
فرهنگ ایرانی، به دلیل تاریخ طولانیای که دارد، از لطافتهای خاصی بهرهمند است. لطافتهایی که در بسیاری از فرهنگهای دیگر مثلاً فرهنگ غربی، کمتر دیده میشود. برای همین است که در فرهنگ ما، شعر و شاعری اینقدر گسترده است، در حالی که در بسیاری از جوامع غربی، چنین فراوانیای از شاعران وجود ندارد.
فرهنگ ایرانی مثل «عطر» است. در مقابل، برخی ساختارهای مدرن، مثلاً آمریکا، بیشتر شبیه «پُتک» هستند. در زمان جنگ، پتک بر شیشه عطر کوبیده شد، اما نتیجه آن چه بود، پخش شدن رایحه این عطر. آنچه اثرگذار است، خود عطر است، نه ظرف آن. اگر بخواهیم خودمان را صرفاً با معیارهای اروپا و آمریکا مقایسه کنیم و تلاش کنیم شبیه آنها شویم، حتی اگر موفق هم بشویم، باز هم به اندازه آنها موفق نخواهیم شد. اما این اساساً مسیر درستی نیست، چون ما چیزی مؤثرتر در اختیار داریم.
در آن چهل روز جنگ، نگاه بسیاری از کشورهای مختلف به ایران تغییر کرد. این تغییر، بهخاطر این بود که از این «عطرِ فرهنگی» کمی منتشر شد. در طول تاریخ هم همینطور بوده است. ما در دورههایی ابزار جنگی مانند تیر و کمان و شمشیر داشتهایم، مثلاً در دوره اشکانی و مواجهه با رومیها و حتی برخی واژهها مانند «پرتاب» یا «پارتیزان» ریشه در همان «پارت» ها دارد اما گسترش فرهنگی ما در جهان، صرفاً از مسیر جنگ نبوده است.
برای مثال، پیش از مسیحی شدن اروپا، آیین مهر در آنجا گسترش یافت، اما نه بهواسطه جنگ، بلکه از طریق نفوذ فرهنگی. همینطور در شرق آسیا، گسترش آیین بودایی در چین، کره و ژاپن، یا در جنوبشرق آسیا گسترش اسلام در کشورهایی مانند اندونزی و مالزی، اینها نتیجه «نفوذ فرهنگی» بوده است، نه ابزار نظامی. بنابراین، داشتن ابزارهای دفاعی مهم است و باید هم باشد، اما نباید فراموش کنیم که ابزار اصلی ما همان «عطر فرهنگی» ماست.
آنچه در این مدت از سوی همین قشر اجتماعی بروز پیدا کرد، در واقع نمایش همین عطر بود. برای مثال، خبرنگاری از شبکهای خارجی به مرز خسروی فرستاده شد تا از ایرانیهایی که در حال فرار هستند گزارش تهیه کند اما وقتی به آنجا رسید، با فردی مواجه شد که میگفت «من دارم به ایران برمیگردم.» این روایت کاملاً معکوس شد. به نظر من، تأثیر چنین اتفاقی کمتر از اقدامات موشکی نیست. ما از این نمونهها زیاد داشتهایم؛ از واکنش هنرمندان در کشورهای مختلف گرفته تا بازتابهایی که در رسانهها و افکار عمومی جهان دیده شد. اینها ناشی از همان «عطر» است.
در کنار این، البته باید واقعیتهای دیگر را هم دید. مثلاً سطح سانسور در برخی کشورها از جمله اسرائیل، بهقدری بالاست که بسیاری از واقعیتها منتشر نمیشود. اما همین شدت سانسور، خود نشانهای است از وجود واقعیتهایی است که قابل کتمان نیستند.
اگر رفتار جامعه ایران را با رفتار جامعه اسرائیل در این چهل روز مقایسه کنیم، تفاوتها آشکار میشود. در آنجا، مردم بخش عمدهای از زمان را در پناهگاهها گذراندند و فقط برای کارهای روزمره مانند رفتن به دستشویی از پناهگاه خارج میشدند.
واقعیت این است که آنها بیشتر از آنکه بیرون باشند، در پناهگاهها بودند، در حالی که ما اساساً پناهگاه نداشتیم و در عین حال، مردم «پناه» یکدیگر شدند؛ یعنی نیازی به پناهگاه احساس نمیکردیم. اینها ویژگیهایی است که باید به آن توجه کرد.
این روایت، چگونه میتواند در همین یادمانها حفظ شود و به جریانسازی تبدیل شود؟ اگر برگردیم به دوران جنگ هشتساله، میبینیم که به هر حال یادمانهایی شکل گرفت و بر اساس آنها، حرکتهایی مانند «راهیان نور» به وجود آمد. در این زمینه، هم نقدهایی وجود دارد و هم تمجیدهایی؛ اکنون سؤال اصلی این است: اگر آن روایتسازی درست است، این تحلیلی که شما ارائه میدهید چگونه میتواند در آن روایتسازی جای بگیرد؟ و اگر نادرست است، اساساً چگونه باید روایتسازی کرد؟ یا اینکه چگونه باید یادمانها را ایجاد کرد تا این برداشت و تحلیل بتواند در آینده، به تعبیر شما حتی صد سال بعد، نمایش داده شود و معناساز شود؟ به هر حال روایتهای امروز جنگ نوعی تاریخ شفاهی است که امکان دارد بهراحتی نابود شود. به نظر شما، تجربهای که ما در گذشته در زمینه یادمانسازی داشتهایم چگونه بوده و چگونه باید این روایتها را به نمایش گذاشت؟
ما در گذشته متوجه شده بودیم که این موضوع اهمیت زیادی دارد و همین فهمیدن، خودش گام مهمی است. اما یک نکته را متوجه نشده بودیم، اینکه «پای این روایت باید بر زمین واقعیت استوار باشد». حال، منظور از رسیدن پای روایت به زمین واقعیت، چیست؟ یعنی این بدنه جامعه است که باید روایت را بسازد، نه چهار نفر و نه چند نفر محدود.
اجازه بدهید با یک مثال توضیح بدهم؛ ما جنگهای ایران و روس را داشتیم. جریان روشنفکری و به اصطلاح نخبگان، یک نوع روایتسازی از این جنگها ارائه دادند؛ روایتی سرشار از شرمساری و خفت، نمادش هم قرارداد ترکمنچای است. اما جامعه ایران این روایت را نپذیرفت و خودش روایت دیگری ساخت؛ روایتی که در «توپ مروارید» متجلی شد.
توپ مروارید، توپی بود در میدان ارگ (تهران) که در زمان فتحعلیشاه ساخته شد. حکومت میخواست با ساخت آن بگوید که اگر در جنگ توپ نداشتیم، حالا داریم. این یک نوع روایتسازی حکومتی بود؛ یعنی نشان دادن قدرت و شکوه. اما جامعه با این توپ چه کرد؟ در ابتدا، «توپ» نماد خشونت بود، صدای خشن، واژههایی مثل «توپ و تشر» هم وارد زبان فارسی شد. اما جامعه شروع کرد به تغییر معنای آن. اگر در جنگ از توپ شکست خورده بودیم، در «توپ مروارید» بر آن غلبه کردیم.
گلوله توپ یک گوی سیاه و سخت است. جامعه آن را لطیف کرد. به «مروارید»، لطیفترین عنصر دنیا تبدیل کرد. از سوی دیگر، کارکردش را هم تغییر داد؛ هر وقت شلیک میشد، به جای خبر جنگ، خبرهای خوب میداد. مثلاً برای اعلام افطار، سحر یا نوروز. حتی بیشتر از این، توپ به نماد عدالتخواهی تبدیل شد. هر کس به او ظلمی شده بود، میتوانست برود به توپ مروارید دخیل ببندد و تظلمخواهی کند. بستنشینی در کنار توپ شکل گرفت. در حالی که توپ ابزار کشتن بود، جامعه برای آن روایتهایی ساخت که به زندگی و زایش مربوط میشد، مثلاً زنانی که فرزنددار نمیشدند، به آن دخیل میبستند تا بارور شوند. اینها را چه کسانی انجام داد؟ آیا روشنفکران یا نهادهای رسمی چنین کاری کردند؟ نه! مردم این کار را کردند.
چه کسی «تختی» را به «جهانپهلوان تختی» تبدیل کرد و او را به یک اسطوره معاصر بدل ساخت؟ آیا یک نهاد تبلیغاتی یا رسانهای این کار را انجام داد؟ خیر! مردم، قهوهخانهها و فضای اجتماعی این کار را کرد.
چه کسی «شیخ بهایی» را به نماد مهندسی در ایران تبدیل کرد، بهگونهای که هر امر شگفتانگیزی به او نسبت داده میشود؟ آیا دستگاههای رسمی چنین کاری کردند؟ نه! باز هم بدنه جامعه این روایت را ساخت.
حتی اگر به گذشتههای دورتر نگاه کنیم، در آثاری مانند «شاهنامه»، «سمک عیار» یا «حسین کرد شبستری»، این مردم بودند که روایتها را شکل دادند. بعدها، افرادی مانند فردوسی این روایتها را به نظم کشیدند یا دیگران آنها را ثبت و مکتوب کردند، اما عنصر اصلی و مؤثر، مردم بودند. کدام مردم؟ مردمی که آگاهند، مردمی که اعتمادبهنفس دارند، مردمی که میتوانند شکستهای جنگی را به پیروزیهای فرهنگی تبدیل کنند. همانطور که توپ را از نماد جنگ به نماد صلح تبدیل کردند، «توپ مروارید» دیگر مسئله جنگ نیست، بلکه مسئله صلح است.
مشکل اینجاست که ما به مردم اعتماد نکردهایم. خودمان روایتهایی در ذهن داریم و میخواهیم آنها را به مردم تحمیل کنیم. ممکن است مردم در مقطعی همراهی کنند، اما چنین روایتهایی ماندگار نخواهند بود. امروز هم وضعیت همین است. باید کاری کنیم که مردم روایت بسازند. چرا به مردم اعتماد نمیکنیم؟ مردم یعنی تولید محتوا؛ یعنی شکل دادن به روایت.
آیا امروز نباید اینترنت داشته باشیم؟ آیا شبکههای اجتماعی نباید فعال باشند؟ حتی اگر برای آنها هزینه هم در نظر گرفته شود، باز هم باید اجازه داد که مردم روایت خودشان را بسازند. مردم میتوانند روایت پیروزی خودشان را خلق کنند، اگر به آنها میدان داده شود. ما به مردم اعتماد نمیکنیم. جالب اینجاست که انگار ماجرا کاملاً برعکس شده است. این مردم هستند که باید به ما اعتماد کنند، اما در عمل، این ما هستیم که به مردم اعتماد نداریم. این نکته بسیار قابل تأمل است.
در ادامه این بحث، موضوعی مثل نامگذاری و یا تغییر نام خیابانها مطرح میشود، که به نظر نوعی یادمانسازی شهری به حساب میآید؛ تلاشی برای اسطورهسازی و ماندگار کردن یک معنا. اما سؤال این است که این اقدامات تا چه حد در مسیر یادمانسازی مرتبط با وقایعی چون جنگ مؤثرند؟ آیا تغییر نام و یا نامگذاری خیابانها میتواند در راستای همان هدف روایتسازی و یادمانسازی باشد که پیشتر توضیح داده شد؟
تا پیش از دوره مدرن، نه فقط در ایران بلکه در هیچ جای جهان، اسمی بیمسما وجود نداشت. هیچکس نامی را بیدلیل بر چیزی نمیگذاشت. اگر نام تهران، «تهران» است، دلیلی داشته، اگر یزد، «یزد» نامیده شده، معنایی پشت آن بوده است. اگر کوچهای «میرزا محمود وزیر» نام دارد، حتماً نسبتی واقعی با آن شخص داشته است.
اما از دوره مدرن به بعد، ما این پیوستگی را از بین بردیم. اسمهای بیمسما رایج شد. انگار هر جا نامی وجود دارد، عدهای احساس میکنند باید آن را تغییر دهند و به نامی بیارتباط تبدیل کنند.
نمونه جالب، میدان آزادی است. نام قبلی آن «شهیاد» بود، اما این مردم بودند که نام «میدان آزادی» را بر آن گذاشتند. چرا؟ چون در جریان انقلاب، این مکان به مقصد اصلی تجمعات تبدیل شده بود و شعار محوری انقلاب «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» بود. بنابراین، نام واقعی خود را پیدا کرد.
در چنین مواردی، اساساً شورای شهر نباید نامگذاری کند. نام باید از دل تجربه و زیست مردم بیرون بیاید. اما امروز کار به جایی رسیده که حتی نام کوچهها را هم به شکلی نامناسب تغییر میدهیم. مثلاً کوچهای را به نام یک فرد میگذاریم، در حالی که خانواده آن فرد در آنجا زندگی میکند، بعد از مدتی، آن خانواده نقل مکان میکند و حتی گاهی نام کوچه را هم با خود به محل جدید میبرد. این چه معنایی دارد؟ چه نسبتی میان نام و مکان باقی میماند؟ اگر این نسبت میان «اسم» و «مسما» اصیل باشد، موجب روشنایی در شهر میشود و ما در فضایی روشن زندگی میکنیم. اما اگر این نسبت از بین برود، در تاریکی قرار میگیریم.
مثلاً خیابانی به نام «سعدی» داریم، اما این نام دیگر ما را به یاد سعدی نمیاندازد، بلکه ممکن است چیزهای کاملاً بیربطی تداعی شود. این یعنی ما خودمان باعث تاریک شدن معنا شدهایم.
در مقابل، دستگاه فرهنگی جامعۀ ما دیگر این نوع نامگذاریها را نمیپذیرد. جامعه میگوید: «چیز اصیل به من بده، بگذار خودم فعال باشم و معنا بسازم.» این نوع روایتسازیهای مهندسیشده، معمولاً با نوعی تصنع، فریب و بیاعتباری همراهند و در نتیجه دوام ندارند.
آثاری مثل شاهنامه، نوروز یا گلستان سعدی چرا ماندگار شدهاند؟ چون از دل فرهنگ و زیست واقعی مردم برخاستهاند. اما هر چیزی که از این جنس نباشد، ماندگار نخواهد بود و بهسرعت از بین میرود. ما که از دنیا برویم، آنها هم همراه ما از بین میروند، در حالی که هدف این است که چیزی بماند و جهان را آباد کند و این فقط زمانی ممکن است که بدنه جامعه خود، تولیدکننده روایت باشد.
نکته دیگری هم وجود دارد. گاهی برخی نهادها، مثلاً جاهایی مانند دفتر حفظ آثار، توصیه میکند که در این کارها عجله نشود. گاهی به نظر میرسد برخی اقدامات صرفاً برای ارائه گزارش یا حتی چه بسا «فاکتور کردن» انجام میشود، نه از سر یک نیاز واقعی فرهنگی. این کارها لطفی در حق افراد یا تاریخ نیست.
برای مثال، خیابانی به نام یک چهره داریم. چند نفر واقعاً با شنیدن این نام، به یاد شخصیت و اندیشههای آن چهره میافتند؟ آیا این نامگذاریها توانسته است آن معنا را منتقل کند؟ به نظر میرسد این نوع نامگذاریها نهتنها کمکی نمیکنند، بلکه گاهی اثر معکوس دارند.
در موضوع یادمانسازی از جنگ با تجربههای جهانی مواجهیم، مثلاً کشور آلمان پس از جنگ جهانی دوم، میبینیم که آنها بخشی از آثار جنگ را حفظ کردهاند، مانند کلیسای سوخته، تا بتوانند روایت را بهصورت عینی نشان دهند. از این تجربهها چقدر میتوان استفاده کرد؟
این تجربهها خوب هستند اما در عین حال، باید دقت کنیم که نمیتوان این تجربهها را عیناً کپی کرد. هر فرهنگی مسیر و راهحلهای خاص خود را برای بیان تجربههایش دارد. ما هم باید به دنبال راهحلهایی باشیم که از دل فرهنگ خودمان برمیآید. البته آگاهی از تجربههای دیگر کشورها مفید است، اما کپیبرداری مستقیم نه ممکن است و نه مفید. حتی در همان کشورها هم، همه چیز بهصورت یکسان اجرا نشده است.
برای مثال، در لندن، با وجود بمبارانهای گسترده در زمان جنگ، شما امروز در سطح شهر کمتر با بقایای مستقیم آن مواجه میشوید. این آثار بیشتر در موزهها نگهداری شدهاند و از طریق آنها میتوان فهمید که چه اتفاقی رخ داده است.
خلاصه این بحث این است؛ اگر میخواهیم یادمان بسازیم، باید ابتدا مشخص کنیم که قرار است «ما را به یاد چه چیزی بیندازد». وقتی این موضوع روشن شود، خودبهخود مشخص میکند که با چه زبان و چه شیوهای باید بیان شود، بهویژه برای کسانی که این روزگار را تجربه نکردهاند و میخواهند آن را درک کنند.
برای توضیح، مثالی میزنم. در زمان حمله مغولها، اگر به منابع تاریخی مراجعه کنید، میبینید که اوضاع ایران بسیار سخت بوده است؛ حمله، کشتار، ویرانی و خسارتهای گسترده. اما نکته جالب اینجاست که در همان دوران، چهرههایی مانند مولانا و سعدی زندگی میکردند. وقتی به آثاری مانند گلستان سعدی یا مثنوی معنوی نگاه میکنیم، میبینیم که آنها نماینده همان بدنهای هستند که پیشتر از آن بهعنوان «قشر خاکستری» یاد شد.
سؤال این است چه چیزی ماندگار شد؟ مغولها یا آن خرابیها؟
امروز، با گذشت قرنها، حتی در سال ۱۴۰۵، هنوز وقتی به این آثار مراجعه میکنید، میبینید که زندهاند. بیش از ۴۰۰ عبارت از گلستان و بوستان در زبان محاوره روزمره ما جاری است. این یعنی این آثار همچنان در زندگی ما حضور دارند و جریان دارند.
اینها میوههای همان فرهنگاند؛ فرهنگی که حالش خوب بوده و توانسته چنین ثمراتی بدهد. بنابراین، باید به این وجه از جامعه خود اعتماد کنیم، به همان بخشی که سرمایه اصلی در اختیار اوست، حتی اگر خودش از آن آگاه نباشد. این سرمایه در رفتار و کنشهای او آشکار میشود. به نظر من، باید به این ظرفیت اعتماد کرد.
انتهای پیام
برای دریافت اخبار و تماشای ویدئوهای خبری به کانال “بله” و “آپارات” ویدئوخبر بپیوندید.